پرنسس
جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦
بار الهی

بار الهی

کمکم کن تا پر از عشق شود دفتر دل

بار الهی

کمکم کن تا ورق پاره باطل نشوم

با تو درویش منم

گذشته از خویش منم

مثل یک شاخه سنگین پرم از بار نیاز

بار الهی چه کنم

گر به تو مایل نشوم

دل درویش من ایناین ثروت بی پرده وفا

ایه بضل توام چگونه نازل نشود

با تو درویش منم

گذشته از خویش منم

با تو از همگان پیش منم

من یکی قطره تو

تو ساحل دریای وجود

کمتر هیچم اگر

بر تو واسق نشوم

بار الهی فاصله بودنم این توفه دل

مددی کنکه سرافکنده ز حاسق نشوم

*****************************************************************




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
 

از غزل گریه کنم

***************************************

*******************************************************************

خانه هم غصه کجاست

 




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
نگاه

دلت وقتی تنها شد

سرود مهربانی

با کدامین خسته خواهی خواند

نگاهت

نگاهت را بچشمان

چه کسی از شوق خواهی خواند




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
.........

اگه تو نباشی دیگه

بودن

خورشید و ماه چه فایده

بودن یه اسمون

ستاره چه فایده




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
........

تا توانی دلی به دست اور که

دل شکستن هنر نمی باشد




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦
نمی تونم

بی تو بودن کار من نیست

تا دلت نرفته برگرد

ما که راهمون یکی بود

چرا جاده ما رو گم کرد

بقض تو با گریه من

با شکستن وا نمی شه

تا که دستامو نگیری

گم شدن پیدا نمی شه

جاده ها رو گشت بزن

پای پیاده با خیالت

فکر تنها بودن

برای هر دو ما زیاده

خودمو پشت سر تو

تو این جاده کشیدم

به خدا نرسیدم

تو کنار من یه کوهی

من کنار تو یه دریا

ما رو با هم ارزو کن

با تو من تمام دنیام

رد تو نمی گرفتم


لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
اشک مهتاب

خنجرباد

اشک مهتاب

سیل وحشت شب تردید

دست بی رحمی شب گرد

امدو خورشید رو دزدید

سرده اینجا واسه بودن

یخ زده خاطره هامون

بهار از یاد ما رفته تو سرمای زمستون

حتی یه سنگ صبور واسه درد و دل نداریم

اشنای نیست

تا گاهی سر روی شونش بزاریم

هیچ کس از ما نمی پرسه چرا غمگین صدامون

چرا غصه خونه کرده توی تصویر نگامون

من کی هستم تو کی هستی

من و تو چقدر غریبیم

من و تو چقدر غریبیم




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط : tanha tarin ...................
سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥
.........

گتم بمون با من بمون گفتی می مونم

گفتم بمون با دل تنگی من بخون

گفتی می خونم

گفتم که مست و عاشقم دیونه تو

هر شب خرابم گوشه می خونه تو

گفتی ببندم احد را با یاد تو بستم

غرورم را به زیر پای تو شکستم

گفتی که باید عاشق و دیونه باشم

چون ساقی هر شب می کش می خونه باشم

گفتی که باید خاطرم شرط تو باشه

راه خیال خسته ام خط تو باشه

گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم

چون شاپرک باشم از عطرت بسوزم

گفتم و گریه کردم

ناله کردم پای تو ساختم

این دل سر به راه و چه آسون به تو باختم

رفتی اما یاد و خاطرت بر جا گذاشتی

مهرت را چه اسون در دلم کاشتی




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
غم

 

غم

غم یعنی من

غم یعنی شکستن

غم یعنی چشمهای من که نگاه سرد دارد

غم یعنی اشکهای من که بی اختیار جاریست

غم یعنی سکوت در میان شعله های اتش

غم یعنی دل خسته و رنج دیده من

غم یعنی ریزش برگهای پاییزی از درختان خسته

غم یعنی جدا شدن از چیزهای که دوستشان داریم

غم یعنی انتظار

غم یعنی نرفتن زمستان و نیامدن بهار

غم یعنی زندانی شدن در این دنیای فانی

غم یعنی رفتن از این دنیا با کوله بار گناه

غم یعنی گذشته های تلخ

غم یعنی اینده ای نا معلوم

غم یعنی دوست داشتن




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥
اه اگر بروی

اما اگر بروی چاره ای نیست می پذیرم

اما

 اماان قدر برایم از عشق باقی بگذار

که در دستهایم جا بگیرد

اگر تو بروی

اگر تو بروی

که می دانم خواهی رفت

تا ان زمان که باز گردی

دنیا رو بگوید بایستد

از دوران اگر که برگردی

عشق چه می تواند باشد؟

اگر تو را عاشق نبوده باشم

حالا که شور رفتن داری

بگذار بگویم که اگر بروی

تا سلامی دگر

زندگی را بدرود خواهم گفت

نرمک نرمک اگر تو بروی

اما اگر بمانی اگر بمانی

برایت شبی می افرینم که نبوده است

و نخواهد امد

مجمع الجزایر لبخندت را خواهم گشت

و تو بر توی احساساست را

سفر خواهم کرد

چیزهای خواهم گفت که با چشم هایت

که این همه دوستشان دارم

هرگز نشنیده باشد

اما اگر بروی تنها گریه خواهم کرد

اگر بروی که می دانم باید بروی

دگر چیزی در دنیا که اعتمادم را سزاوار باشد

نخواهم یافت جز تنهای اتاق

و بهت نگاهی که رخسارهات را پوشانده

اه اگر می دانستم این مرا برای تو

نگاه می دارد

اه اگر می دانستم این مرا برای تو

خواستنی خواهد کرد

اه اگر تو بروی




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥
دگر با ما چرا رهگذر

در امد از در بیگانه وار سنگین و تلخ

نگاه منجمدت

به راستای افق مات در هوا می ماند

نگاه منجمدت را به من نمی تابانی

عزای عشق کهن را سیاه پوشیدی

رخت همان سمن شیر ماه نوشیده

نگاه منجمدت خالی از نوازش و نور

نگاه منجمدت پر از غبارو غرور

هزار صحرا از ما دور شدی

نگاه منجمدت

همین نه بر رخم از اتشی دری نگشود

که پرس و جوی دو اشنا در ان گم بود

نگاه منجمدت را نگاه کردم

تنم از این همه سردی به خویش می پیچد

دلم از این همه بیگانگی فرو پاشید

نگاه منجمدت را نگاه کردم

چگونه ان همه پیوند را ز خاطر بردی

چگونه ان همه احساس را به هیچ شمردی

چگونه ان همه خورشید را به خاک سپردی

در این نگاه  درین منجمد در این بی درد

مگر چه بود که پای ما را به سنگ اوردی

مگر چه بود که روح مرا پریشان کردی

به خویش گفتم

چگونه می برد از راه یک نگاه تو را

چگونه دل به کسانی سپرده ای که به قهر رها کنند

و بسوزند بی گناه دل تو را

نگاه منجمدت را نگاه کردم

چگونه صاحب این چهره سنگ دل شده است

دلم به ناله در امد که ای صبور ملول

دروت سینه اینان نه دل که گل بودهست

لحظه مرگم فرا رسیده این رو خوب می دونم




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥
گريه کن

گریه کن

گریه قشنگ

گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروب گریه غرور

مرهم این راه دور

سر بده اواز هق هق

خال کن دلی که تنگه

گریه کن گریه قشنگ

بزار پروانه احساس دلت بغل بگیره

بغض کهنه رو رها کن تا دلی نفس بگیره

نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی

تو بشی مثل ستاره دل به شبا بدوزی

گریه کن گریه قشنگه




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥
.........

زندگی با ما چه کرد برای چه هستیم

در این دنیا چه کار می کنیم

بودن خوبیها را از ما گرفت

چبزهای را که دوست داشتیم از ما گرفت

امید رو از ما گرفت خنده هامون رو از ما گرفت

یاد گذشته های خوب رو از ما گرفت

دوست داشتن رو از ما گرفت

عشق رو از ما گرفت دلهامون رو سیاه کرد

در عوض به ما چه داد

بدی به ما داد چشمهای اشک الود به ما داد

خاطره های شیرین را برای ما تلخ کرد دل ما رو سنگ کرد

خنده های ما رو گریه کرد

می گن زندگی دو رو تلخ و شیرین که تلخی ان را احساس کردم




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥
می شکنم

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از تو یادی نکنم می شکنم

برلب کلبه ای محصور وجود

من اگر در این خلوت خاموش سکوت

اگر از تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو اهی نکشم

تک و تنها به خدا می شکنم می شکنم




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥
حر فام بی اثر

چی بگم که هيچی نگم قشنگ تر

حرفام تو سينه بمونه بهتره

هميشه گفتم که دوست دارم

گرچه می دونم که برات بی اثر

تو دريای عميق چشم تو ذورقی موندن من

بی لنگر

شب من پر شده از يه خاطره

مثل خنده تو پشت پنجره

حالا که می خوای ز هم جدا بشيم

دلامون غريب وتنها می پره

دلم رو شکستی تو رفتی ای عزيز

ديگه اين دل من هم خريدار نداره

رفتی مسافر دنيا شدم برا تو اگه دلم دربه در

همه شهر به دنبال تو گشت هنوز دل من بی خبره

چی بگم هيچی نگم قشنک تر

حرفام تو سينه بمونه بهتره

هميشه گفتم که دوست دارم

گرچه می دونم برای تو بی اثر




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥
تنهای نزديک

برای اخرین بار خدا کنه

تو این شب کویری یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار

بگو بگو که هستی برای اخرین بار

رفتی دوری         تنهایم نزدیک

قلبم بی تو می ترسه تاریک

چه لحظه های که بی تو گذ شتن

عمرم رو بردن و بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن منو به گریه نسپار

حالا که با تو هستم برای اخرین بار




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥
که بودی

تو کدام گلی که من بلبل شدم

تو کدام شمعی که من پروانه شدم

تو کدام دریای که من ساحل شدم

تو کدام معبری که من عابر شدم

تو کدام ابری که من باران شدم

تو کدام عشق بودی که من عاشق شدم

 




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................

جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥
يکی بود يکی نبود

يکی

يکی بود يکی نبود

که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم

يکی داشت يکی نداشت

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم

يکی خواست يکی نخواست

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم

يکی اورد و يکی نياورد

 اونی که اورد تو بودی اونی که جز به تو به کس ايمان نياورد من بودم

يکی برد و يکی نبرد

اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم

يکی گفت و يکی نگفت:

اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به هيج کس جز تو نگفت من بودم

يکی ماند و يکی نماند

اونی که ماند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم

يکی رفت و يکی نرفت

اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو :تو قلب هيچ کس نرفت من بودم

يکی رسيدو يکی نرسيد

اونی که رسيد تو بودی و اونی که به چيزی که دوست داشت نرسيد من بودم

 




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥
دل تنگم

 

دلم برات خيلی تنگ شده ولی افسوس.............

 




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................
یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥
قفس

 

اين دنيا شدم مسافر شهر غم

ديگر شدم غريبه ای توی اين دنيا
هر گاه صورت خود را در اينه می نگرم
بجز غصه هيچ نمی بينم
غصه دارم هزاران هزار
دوست دارم درد و دل کنم تا که سبک بشم
ولی دلم از همه چيز گرفته ديگر توان باز گوی ندارم
ديگر چشمانم به گريه عادت کرده
به امواج دريا عادت کرده
به ابشارها که اشک می ريزند عادت کرده
به ابر بهاری که هميشه دلش گرفته عادت کرده
به خود که نگاه می کنم می بينم غريبه ای شدم
که از هر کس می پرسد
کجاست محبت....... چه شد محبت......
به من نگاه می کردند و می گفتند که تو
ديوانه ای تو حرفهای بچه گانه می زنی
رو به سوی تو کردم پرسيدم محبت کجاست
دوای درد من چيست اما جواب تو سکوت بود سکوت
از خداوند پرسيدم خداوندا دوای درد من چيست
محبت کجاست گفت دوای درد تو گريه و اميد داشتن به من
ولی از محبت هيچ نگفت:
دوباره از تو پرسيدم :که در شک و ترديد به چه می نگری:
ايا چشمانت ديد اين قلب خسته مرا ولی در جواب
فقط به من نگاه کردی و باز هم هيچ نگفتی
از يک چيز خوشحالم چون دگر روزهای من
همه يک رنگ شده تبديل به رنگ سياه شده
اميدوارم که چشمانم هم زودتر به سياهی رنگ گيرد
چون بدون تو دگر علاقه ای به سپيدی ندارم
بی تو به هر جا که رفتم به هر دياری که پا گذاشتم
برايم همانند قفس بود با من بمان
 تا زندگی برايم مثل قفس نباشد
 اينو رو هم بگم رفتنت خانه خرابم می کند
ماندنت همچون شمع ابم می کند

__________________________________________________




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط : tanha tarin ...................

RSS

پشتیبانی : Persian Blog