پرنسس
چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥
صدايم کن

 

صدايم کن تا امان بايد عابری خسته در شب باران

صدايم کن تا بنالم من در سحرگاهان با سپيداران

از ان سوی خورشيد از ان سمت دريا صدايم کن

تو لبخند صبحی پس از شام يلدا از اين تيرگيها رهايم کن

سکوت سرخ شقايقها را در اين ويرانی تو می دانی

غم پنهان نگاه ما را در اين حيرانی تو می خوانی

صدای باران نوای باران به لحن تو نمی يايد

سکوت شب راز کوه صحرا نوای گرم تو می راند

در ابهام جنگل کسی راز گل به غير تو نمی داند

بخوان از بهاران که ساز باران کسی چون تو نمی خواند

دلم برات تنگ شده هيچ می دونی بی وفا




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط : tanha tarin ...................
شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
ديگه هرگز

امان از دل خسته ای که به حرف بيادکه ان وقت

هر چشمی رو گريان می کنه

هر دل سنگی رو نرم می کنه

هر فريادی رو سرد و هر غروری رو خرد می کنه

در اين لحظه دوست دارم چشمام رو ببندم تا که

نبينی اشکامو البته شايد هم از ديدين اشکام خوشحال بشی

نمی دونم

اه از حرف دل که ادم رو به هر جا که بخواد می بره

دوست داشتم به جای اين دل خسته و ضعيف

دلی داشتم از سنگ ولی افسوس افسوس

دوست داشتم که می تونستم اين دل خسته رو از ريشه می کندم

و بجای اون دلی می کاشتم از سنگ که ديگر به کس علاقه پيدا نمی کرد

و می دونم که ديگه هرگز نخواهد پيدا کرد

گاهی وقتها احساس می کنم که شدم مثل برگ زردی

که هر لحظه امکان جدا شدن از شاخه رو داره

اما وقتی فکر می کنم می بينم لحظه افتادن می تواند

لحظه رهای باشددگر رها و ازاد می شوم

ازاد مانند پرنده ای که به هر سو می خواهد پرواز می کند

اميد وارم که لحظه رهای نزديک باشد چون يک برگ زرد

دگر در اين دنيا نه فايده ای دارد و نه کاری پس بايد رها شد

و در اخر اين را بگويم ای پرنسس من

شبی تقسيم خوبيها نمودی**دلت را ضرب در دلها نمودی

نگاهت جمع شد تا به نگاهم افتاد**و مرا از خويشتن منها کردی

ولی من باز می گويم که

نيازم را بده پاسخ که دل گيرم**اسير وسوسه های نفس گيرم

نگاهم کردی بستی به زنجيرم**نگير نگاهت را که می ميرم




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................

RSS

پشتیبانی : Persian Blog