پرنسس
یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥
قفس

 

اين دنيا شدم مسافر شهر غم

ديگر شدم غريبه ای توی اين دنيا
هر گاه صورت خود را در اينه می نگرم
بجز غصه هيچ نمی بينم
غصه دارم هزاران هزار
دوست دارم درد و دل کنم تا که سبک بشم
ولی دلم از همه چيز گرفته ديگر توان باز گوی ندارم
ديگر چشمانم به گريه عادت کرده
به امواج دريا عادت کرده
به ابشارها که اشک می ريزند عادت کرده
به ابر بهاری که هميشه دلش گرفته عادت کرده
به خود که نگاه می کنم می بينم غريبه ای شدم
که از هر کس می پرسد
کجاست محبت....... چه شد محبت......
به من نگاه می کردند و می گفتند که تو
ديوانه ای تو حرفهای بچه گانه می زنی
رو به سوی تو کردم پرسيدم محبت کجاست
دوای درد من چيست اما جواب تو سکوت بود سکوت
از خداوند پرسيدم خداوندا دوای درد من چيست
محبت کجاست گفت دوای درد تو گريه و اميد داشتن به من
ولی از محبت هيچ نگفت:
دوباره از تو پرسيدم :که در شک و ترديد به چه می نگری:
ايا چشمانت ديد اين قلب خسته مرا ولی در جواب
فقط به من نگاه کردی و باز هم هيچ نگفتی
از يک چيز خوشحالم چون دگر روزهای من
همه يک رنگ شده تبديل به رنگ سياه شده
اميدوارم که چشمانم هم زودتر به سياهی رنگ گيرد
چون بدون تو دگر علاقه ای به سپيدی ندارم
بی تو به هر جا که رفتم به هر دياری که پا گذاشتم
برايم همانند قفس بود با من بمان
 تا زندگی برايم مثل قفس نباشد
 اينو رو هم بگم رفتنت خانه خرابم می کند
ماندنت همچون شمع ابم می کند

__________________________________________________




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط : tanha tarin ...................

RSS

پشتیبانی : Persian Blog