پرنسس
دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
غربت شعر

 

وقتی که می يای فکر می کنم که صدای پات از

همه جاده ها می ياد يا که نه انگار از تمام دنيا می ياد

وقتی که در رو باز می کنم فقط به فکر لحظه ديدارم

ولی دريغ از افتادن نگاهم به نگاه تو

دوست دارم که هر چی جاده روی زمين به قلب من ختم بشه

نمی تونم فکر روزی رو کنم که تو رهايم کنی

چون اگه بری ديگه اين قلب خسته ام رو برای کی تکرار کنم

جوانه های خابالوده قلبم رو برای کی بيدار کنم

می دونی که ديگه اين تن خسته من طاقت بدون تو موندن رو نداره

من بارها برای تو از غربت شعرام گفتم

ولی نمی دونم بگم افسوس يا دريغ که هيچ وقت انها را نشنيدی

شايد خندت بگير ولی فکرشو که می کنم می بينم

بهترين سوغاتی که می تونی به من بدی

فقط يه چيز می تونه باشه و اون هم غبار پيراهنت

از عمر باقيمانده خود يه چيز بيشتر نمی خواهم

اون هم فقط ديدن و بويدن تو

من تو رو برای خود نمی خواستم

من تو رو برای نفس کشيدن می خواستم

بدون تو نتوانم ديگر نفس کشم پس بمان و نفس کشيدن را از من نگير

اگه روزی خواستی نفس کشيدن رو از من بگيری بدان که

تمام ارزوهای خود را به حبابی می دهم و ان را رها می کنم

دوست دارم بر من بتابی نه مانند خورشيد سوزناک

بتابی همچون ماه زيبا و متين تا بتوانم ببينمت




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط : tanha tarin ...................

RSS

پشتیبانی : Persian Blog