پرنسس
سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥
دگر با ما چرا رهگذر

در امد از در بیگانه وار سنگین و تلخ

نگاه منجمدت

به راستای افق مات در هوا می ماند

نگاه منجمدت را به من نمی تابانی

عزای عشق کهن را سیاه پوشیدی

رخت همان سمن شیر ماه نوشیده

نگاه منجمدت خالی از نوازش و نور

نگاه منجمدت پر از غبارو غرور

هزار صحرا از ما دور شدی

نگاه منجمدت

همین نه بر رخم از اتشی دری نگشود

که پرس و جوی دو اشنا در ان گم بود

نگاه منجمدت را نگاه کردم

تنم از این همه سردی به خویش می پیچد

دلم از این همه بیگانگی فرو پاشید

نگاه منجمدت را نگاه کردم

چگونه ان همه پیوند را ز خاطر بردی

چگونه ان همه احساس را به هیچ شمردی

چگونه ان همه خورشید را به خاک سپردی

در این نگاه  درین منجمد در این بی درد

مگر چه بود که پای ما را به سنگ اوردی

مگر چه بود که روح مرا پریشان کردی

به خویش گفتم

چگونه می برد از راه یک نگاه تو را

چگونه دل به کسانی سپرده ای که به قهر رها کنند

و بسوزند بی گناه دل تو را

نگاه منجمدت را نگاه کردم

چگونه صاحب این چهره سنگ دل شده است

دلم به ناله در امد که ای صبور ملول

دروت سینه اینان نه دل که گل بودهست

لحظه مرگم فرا رسیده این رو خوب می دونم




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط : tanha tarin ...................

RSS

پشتیبانی : Persian Blog